من عادت دارم از هر چی خوشم بیاد ضبطش میکنم و بعد بارها و بارها نیگاش میکنم و کیف میکنم.... معمولا هم در مورد موسیقی اینطوری هستم و البته پاتیناژ ! پریروز زده بودم ترکیه و خودم اینطرف مشغول کار بودم که یه اهنگ خیلی به دلم نشست..من فقط یه دقیقه اخرش رو دیدم... یه زن خواننده اش بود و همش میگفت (اشکیم باک سانا بانا ) من نمی دونم درست نوشتم یا نه... به هر حال چون می دونستم که هر بیست و چهار ساعت این اهنگا تکرار میشه... منم دقیقا یه شبانه روز نگذاشتم اقای همسر بزنه کانال دیگه تا اون اهنگ رو ضبط کنم...بعد از کلی صبر و تحمل و مشقت بلاخره تونستم اهنگ رو وقتی کمی از اولش گذشته بود ضبط کنم.... حالا از وقتی من ضبط کردم هر جا میزنم داره این اهنگ رو پخش میکنه !!
من نمی دونم این چه علاقه عجیبیه به رنگ قهوه ای دارم!! تمام خونه ام قهوه ایه ...حالا به وبلاگم هم سرایت کرد....
امروز صب همینطور که دراز کشیده بودم نمی دونم چرا یه صحنه های مث روز روشن جلوی چشمم ظاهر شد و منو برد به ده سال پیش... وقتی که من ۱۶ سالم بود .. یه چیزی رو تعریف میکنم ولی نخندین بهم ها !!
من از سن ۱۰ سالگی تا سن ۱۸ سالگی نقاشی رنگ روغن کار میکردم... البته سیا قلم و اینا هم در کنارش کار کردم کار با ابرنگ و .... اکثر هم کلاس هام جمعه ها بود... از سن ۱۵ تا ۱۸ هم پیش یه دکتر اموزش میدیدم.... یادمه یه روز جمعه ساعت ۲ بعد از ظهر از خونه امدم بیرون که برم کلاس... قبلا گفتم که من کلا خیلی بی خیالم... و به خیلی مسائل اصلا فکر نمیکنم... اون روز هم تا از خونه امدم بیرون یه ماشین جلوی پام ایستاد.... خوب چیه !!! من اون موقع فچ میکردم ماشین مدل بالا هم مسافر کشی میکنه راننده خودش در جلو رو برام باز کرد و منم نشستم !! داشتم کرایه اش رو اماده میکردم که دیدم راننده گف سلام خانوم .... نیگاش کردم حدودا ۴۰ سالش بود و تقریبا خوش قیافه .... بعد شروع کرد به حرف زدن.... منم مث بلبل جوابش رو میدادم یه وقت فک نکنه لالم !! یواش یواش دیدم مسیرش از سمتی که باید میرفت منحرف شد یه بار تذکر دادم گف میرسونمت حالا یکمی با هم حرف بزنیم ... بعدم اخر سر رفت توی یه اتوبان... من نشسته بودم ونیگاش می کردم اونم می گفت اگه دست من بودی یه دامن چرم قرمز تنت میکردم با یه تاپ چرم بعد با چکمه و یه سری چیزای دیگه کهخیلی یادم نمیاد... اونوقت به نظرم خیلی دیدنی میشدی .... من داشتم خودم رو توی اون لباسها تصور میکردم که یهوی دستش رو گذاشت روی پام.... منم خیلی معمولی دستش رو برداشتم انداختم اونور... و پام رو کشیدم اینطرف.... بعد یهوی گف دوست داری رانندگی کنی..منم گفتم اره ولی بلد نیستم... کشید کنار خیابون و به من گفت بیا پشت فرمون ...منم با ذوق جامو عوض کردم و نشستم پشت فرمون...استعداد خوب بود ماشاءالله خیلی زود ماشین رو راه انداختم و با سرعت کم جلو میرفتیم ..... مرده همینطور که من داشتم جلو رو نیگا میکردم دست راستم رو از روی فرمون برداشت و گذاشت روی دنده و با شصتش روی دستم رو نوازش میکرد ..چشمش هم همش به من بود انگار نه انگار ما تو اتوبان بودیم و من زیر ۱۸ سال و.... یهویی وقتی من حدودا یه کیلومتر رفتم گف افرین فک نمیکردم انقدر استعداد داشته باشی و تا من امدم برگردم ببینم چطوری نیگام میکنه اون مرده هم امده بود جلو منو ببوسه ... و خوردیم بهم ...اقاهه بنده خدا می خواست لپم رو ببوسه ولی من که سرم رو چرخوندم باعث شدم تا گوشه لبم رو ببوسه ... راستش این اولین مرد نامحرمی بود که منو می بوسید و طبعا به نظرم خیلی فرق میکرد بوسه اش.... بیشتر از همه احساس کردم چه لب نرمی داره و چندشم شد !! بعدشم محکم زدم رو ترمز و ماشین نه ایستاده من پیاده شدم !! خیلی عصبانی بود.... داشتم کنار اتوبان تند تند میرفتم که دیدم داره همراهم میاد و هی هم میگفت که بیا سوار شو الان بهمون شک میکنن... منم با عصبانیت می گفتم تو نامردی ٬ چرا منو بوسید !! اونم میگفت خوب بخشید بیا ...من نمی تونم کنار خیابون ولت کنم خیلی از خونه دوری بیا حداقل ببرمت همونجا که بودی... منم سوار شدم و کلی هم براش قیافه گرفتم.... هر چی هم گفت جوابش روندادم ...حتی کارتش نگرفتم.... بعد توی مسیری که میشناختم پیاده شدم و رفتم سر کلاس نقاشیم.... خوب دیر رسیده بودم و دکتر هم نگرانم شده بود و میگفت نزدیک بود زنگ بزنم خونه و بپرسم چرا نیومدی...گفتم که یه قسمتی از راه رو پیاده امدم و ماس مالیش کردم...
من هر وقت یاد اون روز می افتم همش میگم خدایا تو چقدر به فکر من بودی!! ومن چقدرررررررررررررر کله خر بودم اخه !!!!
حالا بخندین !! |