گیلاس خانومی
گیلاس خانومی
یه زن معمولی که دوست داره راحت زندگی کنه٬ دوسش داشته باشن ٬ دوسشون داشته باشه!
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
شنبه 16 دی ماه سال 1385
چه  میدونم اخه !!

نمی تونم ! واقعا نمی تونم ! وقتی به خنده هاش... به نگاهش .... به تن صداش .... به شلوغیش ...به اداهاش.... به اغوشش .... به صدای قلبش.... به دستای قدرتمندش.... به وسواس هاش.....  به فراموشی هاش ..... به بد خلقی هاش .... به لحظه لحظه زندگیمون فک میکنم می بینم من نمی تونم ! 

دیگه بدتر از پارسال که نیس .... چن نفر فقط یادشونه..... اون بار اولین باری بود که خداحافظی کردم و رفتم . تصمیمم برای طلاق جدی جدی بود.... دیگه خسته بودم.... می خواستم خودم شبی بزنم بیرون که گف خودم میرسونمت .... تمام طول راه سر هم داد زدیم  ... واقعا بریده بودم.... وقتی زنگ خونه مامان اینا رو زدم و با اون قیافه اشفته و صورت خیس از اشک رفتم تو یه راس رفتم تو بغل مامانم و گفتم منو نجات بده .... بعدش تا صداش رو شنیدم دویدم توی اتاق خواب مامانم اینا و در رو قفل کردم و داد میزدم اینو از خونه بندازید بیرون ... فقط شنیدم مامانم گف جون من هستش و این بچه ام .... تا عمر دارم نمیگذارم خار تو پاش بره .... چن لحظه بعد هر چی برادرم نا برادری اصرار میکردن اقای همسر ننشست و رفت .... از اینکه خونه یهوی رفت توی سکوت فهمیدم ! وقتی زدن به در اتاق خواب با چهار چوب در میشد هر چهار تاشون رو قاب گرفت ! مامانم که داشت گریه میکرد ... داداشم که داشت شقیقه هاش رو فشار میداد...نا برادری تکیه داده بود به دیوار و سرش پایین بود و ناپدری با بهت نیگام میکرد ! گفتم رف ؟ گفتن اره ! انگار یهوی وجودم از زندگی خالی شد ! انگار یهوی هر چی انرژی توی تنم بود کشید بیرون و با خودش برد.... اقای همسر با رفتنش زندگی رو از وجود من برد ! دو زانو افتادم روی زمین و زار زدم ! مامانم سعی کرد ارومم کنه .... برام اب قند اوردن .... دیگه بقیه اش نفهمیدم چطور بود و چطور شد !! یهوی انقدر از زندگی خالی بودم که نفس کشیدن برام بی معنی بود ... برا همینم بلند شدم و در حالی که هیچ کدومشون فک نمیکردن جلوی چشم همشون یه راست رفتم توی در تمام شیشه تراس !! وقتی به خودم امدم داشتم نا برادری رو میزدم که ولم کنه و تمام لباسهامون خون خالی بود ! من دست و صورتم بریده بود و داداشی خودش رو با من انداخته بود تا منو بگیره و اونم مث من..نا برادری هم با ما امده بود و روی شیشه افتاده بودیم به جون هم ! من دیگه از حال رفتم ... واقعا داشتم میمردم ... اخرش با شنیدن صداش و با بوسه هاش چشمام رو باز کردم و دیدم امده منو بغل کرده و داره گریه میکنه ! زندگیم برگشت ! همه گریه میکردن ! اون موقع گف رفتم خونه ولی جای خالیت دیونه ام کرد ! من بدون تو نمی تونم زندگی کنم ... برگرد خونه !

درست میشه ....  میدونم !

دلم یه ساعت خواب بدون کابوس میخواد.... دیشب تو خواب میدیدم که رضا می خواد بهم حمله کنه و توی خواب داشتم سکته می کردم ! امروز خواب دیدم دارم می افتم توی چاه و دستم رو گرفتم به لبه چاه و جیغ میزنم و کمک می خوام !

از لحاظ جسمی ضعیف شدم .... چن دقیقه که راه میرم سرم گیج میره و به نفس نفس می افتم ! نمی تونم غذا بخورم ! الان یکی دو ماه هس که مدام با وجدانم در جنگ هستم و این ضربه اخر داغونم کرده ... تصمیم گرفتم حداقل دیگه به وجدان بدبختم فشار نیارم .... بگذار دلم زار بزنه ! مهم وجدانمه !

دلم برا گیلاس بی خیال تنگ شده ....

این موجود له و مچاله شده من نیستم ! من بد تر از اینم رد کردم ..... الان نمی دونم به دل زارم نیگا کنم یا به دل شکسته ام !!!


دیشب خونه یکی از دوستان اقای همسر بودیم ! من کمی بی حال بودم که احتمالا یک درصد شما حدس بزنید برا چی !  سعید دوست اقای همسر همونی که مادرش یه هفته بعد از عروسیش فوت کرد ( قول داده وبلاگم رو پیدا کنه ) از اول مهمونی مدام میگف که با مردا یه قرار بگذارن و هر هفته برن سونا ! این اقا سعید کمی سنگین وزن تشریف دارن و بیشتر می خوان برن سونا تا وزنشون کم بشه از اونطرف  یه فرشاد داریم که از یه طرف میشه نیگاش کنی یعنی فقط یه بعد داره ...نیم رخ بشه دیگه نمی بینیش از بس لاغره ! این بنده خدا هم قراره با سعید و اقای همسر و حمید و منصور بره سونا البته بنا به گفته سعید دلیل دیگه سونا رفتن محکم شدن پایه های دوستی ۱۷ یا ۱۸ ساله بود....اینا مدام داشتن شرایط استخر و سونا های مختلف رو میسنجیدن و تا موقع شام تقریبا بحثشون همین بود که کجا برن که همه راحت باشن... سر شام بین خانومها یهویی بحث مهریه پیش امد و منم همینطوری پیشنهاد دادم به خانومها که چطوره فردا همگی بریم مهریه مون رو بگذاریم اجرا ! از دم غذا پرید تو گلوی همه اقایون و با چشمای درشت شده به من نیگا میکردن اتفاقا خانومها به شدت استقبال کردن و ما داشتیم با هم قرار میگذاشتیم که کی بریم و کدوم دادگاه بریم که حمید برگشت به سعید نیگا کرد و گف خوب این مشکل ما هم حل شد ... به جای سونا میریم سلول و کلی هم وقت داریم تا پایه های دوستیمون رو محکم کنیم !  


به خدا زبونم توی تشکر بابت کامنتها کم میاره..... یه ایمیل خیلی قشنگ داشتم از پریوش عزیز که خیلی موثر بود..... یه اهنگ قشنگم از higher- idea داشتم که واقعا قشنگ و به جا بود..... بقیه هم که با کامنت شرمنده ام کردن.... احوال پرسی اس ام اس هم داشتم  که بازم ممنونم. دارم سعی میکنم خوب بشم .... به خدا دوست دارم بیام وبلاگهاتون ولی نمی تونم سردرد نمیگذاره ! چشمام درست نمی بینه و برا نوشتن همین پست ها هم سعی میکنم کمتر به مونیتور نیگا کنم .... اگه بگم الان چهار ساعته دارم همین چن خط رو می نویسم و وسطشم یه بار روم به دیوار بالا اوردم یه بار مردم  یه بارم دو ساعت خوابیدم باورتون میشه؟ ای  مادر پیر شدم رفتم !!!

دفعه دیگه که بیام بنویسم چند تا لینک هم میگذارم ! یه دونه یه چیزی میگذارم حالتون بهم بخوره

فعلا گلاب به روتون خداحافظ ... دوستتون دارم .

راستی برای شادی روح منم که شده دسته جمعی تف به این روزگار


راستی من فیلترم؟ بعیدم نیس وقتی وبلاگ ملودی رو خیلی وقت پیش فیلتر کردن چرا منو نکنن‌!! (فیلتر رو میگم ! ) نه من خیلی با ادب بودم !! اگه فیلتر شده باشم باید اسباب کشی کنم برم یه جای دیگه..بهم بگید...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 64628


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...