گیلاس خانومی
گیلاس خانومی
یه زن معمولی که دوست داره راحت زندگی کنه٬ دوسش داشته باشن ٬ دوسشون داشته باشه!
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
یکشنبه 10 دی ماه سال 1385
دنده ششم !

خنده داره ولی وقتی داشتم صحنه اعدام صدام حسین رو می دیدم بغض کرده بودم ! به اقای همسر هم گفتم دلم گرفت کاش صدام نمیکردی... گف تو محق بودی باید میدیدی گفتم من اون رو مقصر نمیدونم.... به نظر من خیلی های دیگه مقصر بودن .... خیلی ها... به هر حال چه میدونم شاید اگه اون خیلی ها هم اعدام میشدن باز من بغض میکردم !! من از سهم خودم بخشیده بودم !فقط می موند راضی کردن یه قیلیورن نفر دیگه که اونم چیزی نبود  !!  ۵۰ ٪ مسئله حله بود ... کاش از ما می پرسیدن بعد اعدامش میکردن !! چن روز پیش باز یکی رفته بود رو منبر داش زر میزد که اره فرزند شهید فلان فرزند شهید بیسان... بنیاد فلان کار رو میکنه ...فلان جا فلان کار رو میکنه !! انقدر زورم امد که بهش گفتم کاش بابای تو هم تو جنگ  می مرد بی پدر بزرگ میشدی به جاش از کمک های فراوان بنیاد استفاده می کردی تا فلان جات نسوزه !! ....... بعد بهم میگن زبونت تلخه ناراحت میشم !!

از دیشب شروع کردم به خوندن کتاب بادبادک باز ...نویسنده اش افغانیه ... کتاب خوبیه.... ولی من رو افسرده کرد... خودم چن روز پیش داشتم به بیتا میگفتم نباید با خوندن یه کتاب خیلی تحت تاثیر قرار بگیری .... الان یکی باید به خودم بگه !! ولی اخه خیلی دلم سوخت... دس خودم نیس یه موقع های یه چیزی انقدر برام دردناک و غمناکه که نا خداگاه ذهنم رو مشغول میکنه.... یادمه سه سال پیش بود خونه پدر اقای همسر بودیم داشتیم این شبکه   coming soon رو نیگا میکردیم ....  البته نیگا نمیکردیم تلوزیون روی همون کانال روشن مونده بود.... من و مهسان و مونا بودیم با اقای همسر و پدرش.... در هین صحبت بودیم که دیدیم داره تبلیغ یه فیلم افغانی رو میکنه.... نمیدونم اسمش سلمان بود ؟ مسلم بود ؟ سلیم بود ؟ یه همیچن توناژی داشت به هر حال شخصیت اول فیلم یه پسر سیزده چهارده ساله خیلی خوشگل افغانی بود !! ما در سکوت داشتیم تکه های که برای تبلیغ گذاشته بودن میدیدیم سر جم شاید سی ثانیه هم نشد و بیشتر با کارگردانش حرف زدن که این فیلمش یه عالمه جایزه گرفته بود ! توی فیلم یادمه یه جای توی حموم رو نشون داد که دور و بر چن تا مرد بودن و پسره یهوی رفت زیر اب ! یه جا هم پسره داش با دوستش تیله بازی میکرد سایه یه مرده بزرگ افتاد روی دیوار اتاق و دوستش فرار کرد و من خیلی مبهوت بودم که خوب موضوع این فیلم چی هس !! اوصلا باید زنی ..دختری ... بوسی ..ماچی !! چیزی! خلاصه من همینطور گیج به صفحه نیگا میکردم که اقای همسر برگش به پدرش گف میدونید که توی افغانستان این کار مستحبه ! من برگشتم گفتم چه کاری ؟ اقای همسر جا خورد بعدشم گف هیچی ! بعد که من اصرار کردم یه چپ چپ بهم نیگا کرد منم ساکت شدم   !اما انگار  به نظر خیلی کنجکاو می امدم که مهسان حاضر شد چشم غره بعدی اقای همسر رو به جون بخره ولی در گوشم بگه که فیلم در مورد چی بود ! خوب باور کنید اون لحظه داشتم از تعجب شاخ در می اوردم اصلا تو کتم نمیرف که یه همچین چیزی هم ممکنه !! چیه ؟ فک میکنید من از وقتی به دنیا امدم پرور بودم ؟ نه به خدا !! یه جاهای هم انقدر گاگول بودم که حد نداشت ولی یه اخلاقی دارم که اگه تو چیزی به مسئله ای بخورم انقدر دنبالش رو میگیرم پدر صاب بچه رو در میارم ! توی این مسئله هم یه اشاره کوچیک مهسان و اون کلمه مستحب اقای همسر بس بود تا من در این مورد اطلاعات کاملی پیدا کنم و اخرشم به شدت بابت این موضوع ناراحت و دلنگران بشم !! به شدت دلم برا پسر بچه های افغانی میسوخت و تا مدتها وقتی میدیدم که یه جای دارن کار میکنن با دقت نیگاشون میکردم !! البته بیشتر برا زمان بن لادن بوده فک کنم ولی مردای افغانی غیر از زن یه پسر بچه هم در اختیار میگرفتن تازه انجام یه سری کارها رو هم باهاش مستحب میدونستن اسم این پسرا هم  (ریش ) هستش یه چیزی مث زن صیغه ای !! یادمه این قضیه بیجه هم روی من تاثیر بدی گذاش و تا مدتها یه حس بدی داشتم ... کلا وقتی اسم تجاوز به بچه میاد وسط من رگهای گردنم میگیره   !! دس خودم نیس ...  حالا با این ذهنیت و افکار من فکرش رو بکنید بیام یه کتابی بخونم که دقیقا داشت روی همین مسئله میچرخید ! فک میکنم دلیل موفقیت کتابم برا همین بود و همینطور دلیل موفقیت اون فیلم ! هر دو داشتن ظلم و ستم رو به تصویر میکشیدن !!  نمی تونم خیلی وارد مسئله بشم دیگه ...

به هرحال یه سری مسائل اس که بد روم اثر میگذاره وقتی میگم اثر میگذاره یعنی نمیگذاره اونطوری که دوس دارم اروم باشم...مدام ذهنم درگیرشه و یهوی ممکنه با یاد اوریش حتی از خندیدنم جلوگیری کنه !! خلاصه امروز از صب که پاشدم از روی دنده ششم بلند شدم و اخلاقم ایفتضاح نبود..بعد قضیه صدام و اخرشم خوندن این کتاب و یاد اوردی تمام این مسائل ! دیگه نمی خوام بگم چه لعبتی بودم.... تازه یه ست دیگه منفجرم کرد و اخرش سرم رو می کوبیدم به دیوار   یهوی تصمیم گرفتم بنویسمش شاید کم رنگ بشه ! نوشتن باعث میشه ذهنم سبک بشه...  

یادمه حدود یه هفته ذهنم در گیر ماجرای اون دختر بچه (زهرا) بود که باباش برده بود توی زیر زمین و کشته بودش و مادره امده بود توی زیر زمین و ....  ( فک کنم دارم ذهن خودم رو پاک میکنم ولی ذهن شما رو خط خطی !! ) تازه یه چیز دیگه هم دارم که قول گفتنش رو به نارنج دادم ولی نمیخوام بگم.... به نظر خودم دیگه اخر مصیبت بود همین الانشم با یاد اوریش ته دلم میلرزه   !

از این چیزا بگذریم یه مدتیه از این ایدین خانمون چیزی ننوشتم شما فک کردین عاقل شده !! یکی دو موردش رو بنویسم تا بعد ..

ظهری ایدین اب ریخ رو شلوارش بعد هر چی اصرار کردیم که در بیاره سرما میخوره گف نه.... این ایدین به طرز خیلی عجیبی به خوش تیپ بودن اهمیت میده !! انقدر که خودتم بکشی شلوار راحتی پاش نمیکنه و با شلوار جین می خوابه .... تنها نگرانیشم اینه که یه موقعی میاد بهت میگه زندایی من خوش تیپم ؟   

خلاصه این با شلوار خیس خوابش برد و مهربون گف حالا که خوابه شوارش رو عوض کنم تا سرما نخوره و توی خواب شلوار جین اقا رو با یه شلوار خونه بچگونه عوض کرد تازه بلوزشم داد توی شلوارش تا پهلو هاش سرما نخوره ... و این گذشت تا اینکه ایدین بیدار شد و خوشحال رف توی بغل بابای اقای همسر و تازه بهش بستنی زمستونی دادیم خورد و ما همه مشغول کار خودمون بودیم که دیدیم ایدین با چشمای از حدقه زده بیرون ... رنگی پریده و لبای لرزون بلند شده ایستاده و به شلوارش نیگا میکنه .... یهوی چنان جیغی کشید که همه یه متر پریدیم بعدم توی اتاق میدوید داد میزد اخه پفیوزااااااااااااااا من کی همچین شلواری پوشیدم   !!! شما ها همتون پفیوزید که اینو تن من کردید و کلی فحش خوار و مادر دیگه هم بهمون داد حتی همسایه ها رو هم بی نسیب نگذاشت و خلاصه یه حالی به هممون داد بعدشم انقدر جیغ زد و گریه کرد دیگه چیزی به اسم مخ و اعصاب  و مغز برا هیچ کدوممون باقی نموند ... همشم سر اینکه چرا شلوار جین رو از تنش در اورده بودن !!!


پی نوشت ۱ : این اهنگ کی دلش میاد با تو بد تا کنه هستش ..یکی از دوستان خواست منم اینجا لینک دادم... اونجای که گفتم نشد!

پی نوشت ۲ : اینم خیلی جالبه ولی خودتون قضاوت کنید. شیری که الله می گوید !


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 64655


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...