گیلاس خانومی
گیلاس خانومی
یه زن معمولی که دوست داره راحت زندگی کنه٬ دوسش داشته باشن ٬ دوسشون داشته باشه!
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی
چهارشنبه 8 آذر ماه سال 1385
خوش شانس ٬ بد شانس!

دیشب کمی در مورد بد شانسی و خوش شانسی نوشتم ! اینکه از بالای اوپن افتادم زمین !! اینکه دقیقا کنار میز شیشه ای مبلا فرود امدم اونم مث گربه چار دست و پا !! متاسفانه هیچ جامم نشکست !! فقط سه دقیقه مث اون موجودات کارتون سرنتی پیتی اشک ریختم   ... بعدشم پا شدم لباسم رو تکون دادم و رفتم دنبال زندگیم !

بعدشم گفتم که صبحشم داشتم میرفتم دانشگاه مث همیشه دیرم شده بود... توی یه پیچ با یه وانتیه در جهت مخالف هم هم زمان پیچیدیم و نمی دونم چه چیزی باعث شد من یه لحظه مکث کنم ! همین یه مکث من باعث شد که تیر اهن های که پشت وانت بود دقیقا از جلوی صورتم رد بشه بطوری که بوی اهن خورد توی صورتم ! تا یه ساعت بعد فک میکردم اگه اون یه لحظه مکث نبود الان میشد از من برای بازی تو فیلم اره ۴ بدون گریم استفاده کرد!

و اینم گفتم که شنبه پیش بعد از ساعت کلاس مهسان داشت در مورد انگلیس و این حرفا از اقای ایکس سوال میپرسید مونا و مژده هم داشتن گوش میکردن ... منم داشتم با مقنعه ام مبارزه میکردم ..چون فرم مقنعه سر کردن من از این فرماس که زیر گلو بازه و کلی رسیدگی می خواد ! منم همش حس میکردم مقنعه ام خرابه... برا همینم یه لحظه رفتم توی راه پله و رفتم توی اسانسور چون اونجا ایینه داشت !  توی اسانسور داشتم مقنعه ام رو درس میکردم که در اسانسور بسته شد  ! بعدشم یهوی به سمت بالا حرکت کرد ! توی اون ساعت ( ۸ شب ) توی اون مجتمع فقط ما هستیم.... یه چند تا مطب دکتر و دفتر وکالت هس که اونا زود تعطیل میکنن !! با توجه به شرایط موجود و صدای قالب اسانسور !! فک نمی کنم لازم باشه مث من تخیلتون خوب باشه یا اینکه کتاب درخشش رو خونده باشید تا بترسید  !!  توی کتاب درخشش که انصافا نگارش عالی داره اسانسور محل عبور و مرور ارواح بودش!! من دیگه کاملا برگشته بودم به سمت در تکیه داده بودم به دیوار و منتظر بودم این اسانسور لعنتی بالاخره یه جا وایسته و دقیقا مث توی این فیلما داشتم روشن شدن عددهای بالای درب اسانسور رو دنبال میکردم ! توی طبقه چار که ایستاد نگاهم اروم امد پایین ... نمی دونم شاید انتظار داشتم در که باز میشه جک تورنس با تبر خونی جلوی در باشه  !! البته خداییش به نظرم اگه اون بود کمتر می ترسیدم ... چون در باز شد و از شانس گل من علی اقا جلوی در بود !! این بنده خدا یکمی زیادی خوشگله ! مخصوصا که یه چشمشم نا بیناس و سفید شده و سیگار دهن دندوناش رو صاف کرده و لبهای کبود با یه هیکل گنده و صورت پر از ریش و سیبیل !! من چنان جیغی کشیدم که بنده خدا پیرمرد یه متر پرید هوا  !! بعدشم چون دیدم طفلی داره با تعجب منو نیگا میکنه خودم با دستم جلوی دهنم رو گرفتم !! جلوی جیغم رو که نمی تونستم بگیرم!! اینطوری شد که اونای که پایین صدای جیغ منو شنیده بودن فک کردن یکی دهن منو گرفته !! بعدشم انقدر از پایین این اسانسور رو زده بودن که علی اقا داشت لای در گیر میکرد !! طبقه اول توی بغل مونا ولو شدم... اقای ایکس و مژده از پله ها امده بودن بالا که بعد برگشتن !! تا یه ساعت بعد همگی میلرزیدیم !! بعدشم یه اب قند درس کردیم به همه دادیم حتی گلدونا !! اقای ایکس هم فرمودند دیگه از جلوی چشممون دور نشو خوببببببب !!!

اها اینم دیروز گفتم  ! میگم تقاص اعمال تو این دنیاس شما بگید نه   !!! پریروز یه شلوارک پام بود که پشتش جیب داشت ! من در حال جم و جور کردن خونه بودم که یه دونه از این جا سویچی فلزیا رو روی زمین دیدم و برداشتم گذاشتم توی جیب پشت شلوارکم تا بعد بگذارمش توی کشو... (وقتی که تاکسی گرفتم رفتم اتاق خواب! ) ... خلاصه این اونجا موند و من یادم رف ... اقای همسر امد خونه و بعد از حال و احوال یه صحنه امدیم از کنار هم رد بشیم از اونجای که این اقای همسر مرض داره !! ( البته تحقیقات نشون داده ۸۰ درصد اقایون همسر این مرضه رو دارن ) وقتی داشتم از کنارش رد میشدم برگشت و خواست منو بزنه ! خودش میدونه من بدم میاد از این کارش ولی میگم که مرض داره !! نمی دونم میدونید چطوریه یا نه با نوک انگشتا میزنن به ادم که خیلی هم درد داره  !! من هم که مظلوم از همه جا بی خبر (اخی بمیرم برا خودممممممم   )!! یهویی دیدم داد اقای همسر در امد ...برگشتم دیدم این امده منو بزنه انگشتاش خورده به اون جاسویچی فلزیه !! به قول خودش تا تهش سوخت !! ای حال کردم !! ای دلم خنک شد !! ای این جیگرم حال امد !! تا تو باشی دیگه منو اذیت نکنی ... تازه یه ساعت بعدش رفتم به اقای همسر میگم دیدی تو جبهه ها این مردا پلاکهای دوستاشون رو میگذاشتن تو جیبشون بعد تیر می خورد بهشون میدیدن این پلاکها باعث شده تیر به قلبش نخوره ؟ گف اره خوب تو فیلم دیدم چطور؟ گفتم اون جا سویچی هم برا من حکم اون پلاکها رو داشت ! اقای همسر تا یه ساعت اینطوری نیگام میکرد !

اینا برا دیروز بود ! امروز رفتم کتاب (رمز داوینچی )رو خریدم ! پسره یه کتاب دیگه از همین نویسنده رو بهم معرفی کرد که اونم خریدم (نقطه فریب) یه کتاب دیگه از مصطفی مستور خریدم (من دانای کل هستم) .. با پیشنهاد سر اشپز بهترین کتاب سال قبل امریکا رو خریدم (بادبادک باز) و در اخر یه کتابم همینطوری برای دل خودم خریدم به اسم (اوار) ...با یه نوشابه اضافی ... ناقابله  نوزده هزار و هفتصد و پنجاه تومنم دو دستی تقدیم کردم !!

بابت کامنتا ممنون...دوستون دارم..قربونتون


سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385
خدا ضایعت نکنه!

یه ساعت نوشتم !! بعد یه copy از همش گرفتم ... خوشحاللللللللللل   ...امدم انتشار رو زدم رفت تو همون صفحه که میگه زمان مصرفتون گذشته نمی دونم یه همچین چیزی !! گفتم اینو باش فچ کرده بازم گول میخورم مطلبم می پره!! طفلی نمیدونه من یه کپی از مطلبم دارم ... امدم از اول توی همون صفحه که اپ میکنیم .paste   رو زدم  به جای اون همه مطلب نوشت :

hello ! 

 


این hello که اون بالا امده یه ویروسه ! خودش بعد از مدتی میره ولی خوب تا وقتی حس تو روح ادم ماهی سرخ میکنه ! منم که خیر سرم کلی پول دادم رفتم کلاس رایانه کار برا همین کارا ! از اونجای که من خیلی خوب عقلم کار میکنه و برا خودم کلی دلیل و برهان میارم تا یه کاری رو درس انجام بدم ... با اجازه خودم هیچ سیستم امنیتی روی کامی جون نمیگذارم بعد هر از چن گاهی  یه مکافی نصب میکنم و یه اسکن میکنم و ویروس کشی   ....

امشبم این hello سبب خیر شد تا من دوباره این مکافی رو نصب کنم و یه ساعت بعد که امدم نمی دونستم از خوشحالی چیکا رکنم ؟ دیوار رو گاز بگیرم! برم دوش بگیرم؟ کنکور ثبت نام کنم ؟برم تو صف اتوبوس بشینم؟ بچه دار بشم؟ خلاصه از ذوق مرگی نمی دونستم چیکار کنم  .... تعجب نکنید شما هم به جای من بودید و ۲۳۷ تا از انواع و اقسام ویروس رو یه جا کشف میکردید از خوشحالی نمیدونستید دیوار رو گاز بگیرید ؟ برید دوش بگیرید ؟ کنکور ثبت نام کنید؟ برید تو صف اتوبوس بشینید؟ بچه دار شید؟

خلاصه که بعد از پیدا کردن چنین گنجینه گرانبهایی تصمیم گرفتم همه رو از بین ببرم   ! در این موقع دو حالت پیش میاد یا خود ویروسها با همین فرمان که میدید پاک میشن یا نه باید دستی برید پاک کنید.... معمولا اکثرشون با همین فرمان اول می پاکن..مث اتفاقی که برا من افتاد !! دقیقا ۳۹ تاش همینطوری پاک شد و فقط ۱۹۹ تاش رو باید دستی پاک میکردم یه نگاه اجمالی که انداختم دیدم بههههههههههه   با این حسابی که اینجا می بینم فقط دستگیره های ویندوز xp ام باقی می مونه !! بقیه ویروسیه باید پاک بشه!

سه تاش رو پاک کردم فقط مونده ۱۹۶ تا.... چیزی طول نمکشه انقدر که الان چشمت رو بببندی و ۱۴ سال دیگه باز کنی!! زمانی نیس که!!  بی خود شلوغش میکنی!

----------------------------------

یه چیز جالب !! من استرس کارهای امروزم رو دارم ولی نمی دونم برا  امروز چه کاری باید انجام بدم !  

ساعت ۴:۲۲ صب   


دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385
عطر سنبل ٬عطر اقای ایکس!

کتاب عطر سنبل عطر کاج که بر اساس الهام از متن کتاب به این اسم در امده !!!!!! چون اسم اصلیش funny in farsi بوده الان به چاپ هفتمش رسیده.... پشت کتاب نوشته که یکی از کتابهای پر فروش امریکا در دو سال اخیر بوده و جوایز متعددی کسب کرده بوده و یکی از سه کاندیدای نهایی جایزه تربر (معتبر ترین جایزه طنز امریکا ) در سال ۲۰۰۵ و کاندیدای جایزه pen در بخض اثار خلاق غیر تخیلی بوده ! اینا رو داشته باشید و حالا اینو بخونید:

............................................................................................

من زبان اصلیش رو تقریبا سه سال پیش خوندم. خیلی معروفه ولی فک نمیکنم پرفروش ترین باشه ....سه سال پیش یکی از دلایلش این بود که بچه ها بین ۱۱ تا ۱۴ سال باید به طور اجبار اینو می خوندن برای درس ادبیاتشون! برای همین سال اولی که در امد اصلا پیدا نمیشد و پرفروش ترین بود... من خودم مجبور شدم انلاین بخرم که سه هفته بعد رسید دستم ! اینا رو سبک وزن عزیز برام نوشته ... بدون اونکه خودش بدونه یه معمای بزرگ رو برام حل کرد!!! اینکه چرا این کتاب پر فروش شده؟ خودتون بهتر میدونید که توی این کتاب شخصیت کاظم چه شخصیت عوضیه ! درسته با اون طنز زیبای نویسنده زشتی کارهاش کمتر به چشم میاد ولی به نظر شما امریکایی ها به چی این کتاب وجه نشون میدن؟ ادبیات قویش!! شخصیت خنگ مادر! یا اون پدر و یا در کل این تایتل توی ذهنشون میاد !! بیایید ایرانی ها را بشناسید!!! نمیگم نیستیم مث شخصیت کاظم فراوونه بین ایرانی ها ولی خوب اینم نیستیم دیگه !! بعد از خوندن این کتاب دلم برا خودمون خیلی سوخت ! یاد اون شبی افتادم که یکی از کانالهای سیاسی اونور رو نیگا میکردم و زنه زنگ زده بود به اهورا و میگفت ما تعداد زیادی اب معدنی با خودمون برداشتیم تا با خودمون ببریم ایران ! یادم نمیاد قضیه چی بود..مال دو سه سال پیشه ! مثلا قرار بود مردم ایران قیام کنن و حکومت رو بر بی اندازیم و اهورا بیاد پادشاهمون بشه!!

فیروزه جزایری دوما


کتاب کد داوینچی دیگه نایاب شد! و من درست وقتی به فکر خریدش افتادم که نیستش 


یه متن جالبی دستم رسیده که باید بشینم فقط براتون تایپ کنم.... یکی دو نمونه قبلا ازش دیده بودم ولی اینو استادمون بهمون داد ...براتون تایپ میکنم ..جالبه....

و دیگه اینکه شنبه ای اقای ایکس همچین حال چار تایمون رو گرف که تا یه ساعت بعد تنمون میلرزید !! بهمون گفته بود مقاله بنویسیم و ببریم سر کلاس !!ما هم خوشحال !!!   بعد تا دهنمون باز میشد اقای ایکس سرمون داد میزد !!  سر من همچین داد زد که دیگه نخوندم گفتم استاد الان برم جلوتر منو میزنی! هم خنده اش گرفته بود هم عصبانی بود !! مونا رو تقریبا کشت ...مرجی رو هم له کرد !! مژده هم مث من متنش رو نصفه ول کرد !! بعدشم گف همین الان بشینید دوباره بنویسید ...و از کلاس رف بیرون درم کوبید به هم !! مونا گف چشه؟ گفتم پریود شده  !!! دیگه تا یه ساعت بعد داشتم میگفتم بچه ها غلط کردم نخندیدن الان میاد دارمون میزنه!!! البته اخر کلاس گف اگه سرتون داد زدم به خاطر خودتونه !! به منم گف بلاخره listening رو شروع کردی؟  گفتم اره باباااااااااااااااااااااا   از اون شب مث چی دارم میخونم !! خدا کنه اقای ایکس نفهمیده باشه دادهاش چه تاثیر مثبتی داشته  !

من برم سعی میکنم با یه اپ بیتر بیام !


یکشنبه 5 آذر ماه سال 1385
مادر برا من یعنی زنی که...

مادر برا ما سمبل محبته... سمبل از خودگذشتگی...کسی که حاضره خودش گرسنه بمونه ولی بچه اش گرسنه نباشه.... یه زمانی وقتی میگفتن مادر من یه زن زیبا و تنها تو ذهنم بود... زنی که صب تا شب تو اداره اس... زنی که دوس داشت دخترش براش حرف بزنه....زنی که تو هفته چن شبش رو میگرن داشت ... زنی که تمام مشغولیت فکریش غذا نخوردن دخترش بود و دیر امدنهای پسرش .... زنی که دخترش رو بیشتر از پسرش دوس داشت .... زنی که با صاحب خونه روبرو بود...زنی که عاشق جدول حل کردن بود..زنی که رشوه های ۳ میلیون تومنی رو راحت رد می کرد !! مادر برا من زنی بود که در عرض یه ساعت بهترین غذا رو درس میکرد...مادر برا من زنی بود که وقتی اعصابش رو خرد میکردم خودش رو میزد به جای اینکه منو بزنه !! مادر برا زنی بود که تو هر گوشه خونه یه لیوان چای میگذاشت و یادش میرفت بخوره !! مادر برا من زنی بود که همیشه رژیم داشت... مادر برا من زنی بود که حاضر شد ماهی تابه روغن که اتیش گرفته بود برگرد روی دست خودش ولی روی من نریزه !! مادر برا من ...

بعد از ازدواجم مادر برام شد ...سمبل تنهای و غم.... کسی که از نعمت همسر خوب بی بهره بود..زنی که کسی رو نداشت وقتی خسته میشه بهش بگه خسته نباشی...زنی که قدرش رو نمی دونستن... زنی که باید تنها تصمیم گیری میکرد !!زنی که باید به تنهای با همه مردا رو برو میشد...مردای که به محض دیدنش دوس داشتن به ثواب ازدواج با همسر شهید دست پیدا کنن.... مادر برا من زنی شد که نمی تونستم بهش بگم یه بدبخت به تمام معنا هستم !! مادر برام زنی بود که نمی تونستم بهش بگم شوهر داری بلد نیستم !! نمی تونستم براش بگم شب کنار همسر بودن برام سخته !! مادر برام زنی شد که در برابرش فقط فیلم بازی میکردم !! مادر برای من اون موقع بیماری بود و ناراحتی روحی ...کسی که ازدواجم داغونش کرد!! مادر برای من زنی بود که خیلی بیشتر از توانش بهم جهاز داد.... مادر زنی بود که میگفت نمی خوام بگن چون پدر بالای سرش نبوده ....

بعد از ازدواجش مادر برا من شد ...زنی که استعفا داد ! برام شد یه تازه عروس با تمام اون ناز و ادا های که خود من موقع تازه عروس بودنم نداشتم ! مادر برا من شد زنی که چشمش به دهن شوهرش بود تا بگه بکن و یا نکن بگه چشم !! مادر برا من شد ترشی و مربا و....  مادر برا من شد زنی که اصرار داشت من به شوهرش بگم بابا !! شد زنی که یهویی گوشی رو میداد به دست ناپدری تا من باهاش حرف بزنم....یه طوری وانمود میکرد که انگار من می خواستم باهاش حرف بزنم... مادر برا من شد یه واسطه !!مادر برا من شد زنی که عصبیم میکرد.... زنی که بی اختیار سرش داد میزدم.... مادر برا من شد یه زن !! فقط یه زن !!  مادر دلم رو شکوند ... مادر همچنان برای من زنی بود که نمی تونستم از مشکلات زندگی خودم بهش بگم !! مادر برا من شد زنی که باید بعد از ازدواج ساعتها به درد دلهاش گوش میدادم !! کاری که اون برا من نکرد!! نه که نکنه.... وقتی دیدم بعد از دو بار درد دل کردن شب بردنش اورژانس خفه خون گرفتم !! مادر زنی شد که تحمل داداشی و نابرادری رو توی زندگیش نداشت... و اینو فقط من می دونستم.... مادر زنی بود که ساعتها برای من اشک میریخت که چرا داداشی گذاشته و رفته !! مادر برا من زنی بود که.....

 احساس کردم خیلی خسته ام !! احساس کردم مادرم رو از دست دادم..زنی که یه زمانی برام سنبل قدرت و ایستادگی بود الان شده بود .... همیشه گله میکنه که چرا دخترای دیگه هر روز خونه مادرشون هستن و تو ماهی یه بار میای خونه من.... می خوام بهش بگم مامانم این وسط تو نباید گله کنی که.. تو شوهرت رو داری و دو تا بچه... من که پدر نداشتم تو رو هم از دست دادم !! ولی سکوت میکنم میگم میام.... میگه دل ناپدری برات تنگ میشه... تو دلم میگم مامان من ناپدری رو دوس ندارم !! میگه ناپدری همش از تو حرف میزنه ... تو دلم میگم مامان من ناپدری رو دوس ندارم !! ... وقتی مامان صدام کرد و گف بیا ببین این لباس به بابات میاد !! تمام تنم لرزید !! سردم شد.... بغض راه گلوم رو بست... بر نگشتم...فک کرد نشنیدم دوباره گفت...بازم برنگشتم... وقتی برگشتم رفته بود.... دیگه از مامانم توقع نداشتم منو درک کنه..... زندگی اون شده ناپدری!!! چن وقت پیش پشت تلفن بهم گف تو دوس نداری اون بابات باشه.... نتونستم دلش رو بشکونم.... بگم نه...نه تنها دوس ندارم بلکه متنفرم از اینکه بهش بگم بابا !! گفتم مامان مگه خودت ندیدی رو سنگ قبر بابام از هوش رفتم !!!

چن روز پیش شنیدم که برای بار سوم از طرف محل کارش دعوت به همکاری شده... شنیدم ناپدری نگذاشته بره.... می دونم مامان خسته اس از تو خونه بودن.. می دونم ناپدری که یه بازنشسته پولدار ارتشیه ترجیح میده تو خونه بمونه تا بره سر کار.... میدونم مامان دوس نداره صب تا شب مرد تو خونه باشه ... می دونم مامان جرات نمیکنه به من بگه که از یه سری چیزا تو زندگیش ناراحته... می دونم تا دهنش رو باز کنه می خوام بهش بگم من که بهت گفته بودم !!! ...

چن شب پیش نشسته بودم تو اشپزخونه خونه مامان اینا کتاب و دفترای زبانم رو میز ناهار خوری ولو بود...  سرم پایین ... اولش یه فنجون چای گذاشت کنارم .. بعدش همونطوری که کاراش رو میکرد برام حرف میزد....فقط منو اون تو خونه بودیم... یه لحظه که سرم رو بلند کردم دیدم زل زده بهم.... و در حالی که چشماش پر از اشک بود گف کاش هیچ وقت تو رو شوهر نمیدادم.... کاش هیچ وقت ازدواج نمیکردم ! 

از اون روز به بعد احساس میکنم درکش میکنم... احساس میکنم یخ قلبم نسبت بهش داره کم کم اب میشه.... هنوز کامل نه... همیشه یه شخصی به اسم ناپدری هس که باعث بشه بدنم قفل کنه ولی دیگه اون زنی که رو یه زمانی مادرم بود دارم پیدا میکنم !


شنبه 4 آذر ماه سال 1385
همچنان سرما خوردگی!

سرما خوردگیه دیگه... مث بقیه سرما خوردگیا .. با این فرق که این بار چون از بدن کسه دیگه ای به بدن من رسیده یه سرما خوردگیه واقعیه با یه سیکل طبیعی نه اون حالتهای خرکی سرما خوردگی های خودم !

خوشحالم چون بالا خره چن ساعت پیش از یه ورکی بودن در امدم !! بالا خره این یکی هم به ابریزش  افتاد.. بیچاره از صب تا دسمال میرفت طرفش تعجب میکرد !!

خودمم فرق خاصی نکردم غیر از اینکه خوشگل شدم !!

اقای همسر به مرحله سرفه کردن رسیده و من تازه level اولشم !! ۲۰ سانت تفاوت قد و سی کیلو تفاوت وزن ! عادلانه نیس !

 از دیشب چیزی نخوردم چون اصلا میلم نمیکشه فقط سر شبی با زور و کتک و داد و دعوا یکمی برنج خوردم !! بعدشم یه لیوان اب میوه ... ولی الان گرسنمه !

یه دماسنج بزرگ دارم که هر چن دقیقه یه بار دمای بدنم رو میگیره به این صورت که بغلم میکنه..گردن و لب و پیشونیم رو می بوسه و میگه وای تبت خیلی رفته بالا !!

اقای همسر وقتی می فهمه که من حالم خیلی بده که می بینه طرف کامپیوتر نمیام !!

از صب که اقای همسر در حال تیمار بنده هستن واژه های مث : تو غلط میکنی نمی خوری!! !! الهی فدات بشم !! پاشو خودتو لوس نکن !! همین یه ذره رو به خاطر من  !!! وای تو چقدر بد مریضی دختر!! اخ بمیرم بچه ام تب کرده !میزنم تو سرتا!!!  و ... به وفور تکرار شده!!

فعلا تا بعد !!


<<    1      2      3      4      5      6    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 67241


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...