مادر برا ما سمبل محبته... سمبل از خودگذشتگی...کسی که حاضره خودش گرسنه بمونه ولی بچه اش گرسنه نباشه.... یه زمانی وقتی میگفتن مادر من یه زن زیبا و تنها تو ذهنم بود... زنی که صب تا شب تو اداره اس... زنی که دوس داشت دخترش براش حرف بزنه....زنی که تو هفته چن شبش رو میگرن داشت ... زنی که تمام مشغولیت فکریش غذا نخوردن دخترش بود و دیر امدنهای پسرش .... زنی که دخترش رو بیشتر از پسرش دوس داشت .... زنی که با صاحب خونه روبرو بود...زنی که عاشق جدول حل کردن بود..زنی که رشوه های ۳ میلیون تومنی رو راحت رد می کرد !! مادر برا من زنی بود که در عرض یه ساعت بهترین غذا رو درس میکرد...مادر برا من زنی بود که وقتی اعصابش رو خرد میکردم خودش رو میزد به جای اینکه منو بزنه !! مادر برا زنی بود که تو هر گوشه خونه یه لیوان چای میگذاشت و یادش میرفت بخوره !! مادر برا من زنی بود که همیشه رژیم داشت... مادر برا من زنی بود که حاضر شد ماهی تابه روغن که اتیش گرفته بود برگرد روی دست خودش ولی روی من نریزه !! مادر برا من ...
بعد از ازدواجم مادر برام شد ...سمبل تنهای و غم.... کسی که از نعمت همسر خوب بی بهره بود..زنی که کسی رو نداشت وقتی خسته میشه بهش بگه خسته نباشی...زنی که قدرش رو نمی دونستن... زنی که باید تنها تصمیم گیری میکرد !!زنی که باید به تنهای با همه مردا رو برو میشد...مردای که به محض دیدنش دوس داشتن به ثواب ازدواج با همسر شهید دست پیدا کنن.... مادر برا من زنی شد که نمی تونستم بهش بگم یه بدبخت به تمام معنا هستم !! مادر برام زنی بود که نمی تونستم بهش بگم شوهر داری بلد نیستم !! نمی تونستم براش بگم شب کنار همسر بودن برام سخته !! مادر برام زنی شد که در برابرش فقط فیلم بازی میکردم !! مادر برای من اون موقع بیماری بود و ناراحتی روحی ...کسی که ازدواجم داغونش کرد!! مادر برای من زنی بود که خیلی بیشتر از توانش بهم جهاز داد.... مادر زنی بود که میگفت نمی خوام بگن چون پدر بالای سرش نبوده ....
بعد از ازدواجش مادر برا من شد ...زنی که استعفا داد ! برام شد یه تازه عروس با تمام اون ناز و ادا های که خود من موقع تازه عروس بودنم نداشتم ! مادر برا من شد زنی که چشمش به دهن شوهرش بود تا بگه بکن و یا نکن بگه چشم !! مادر برا من شد ترشی و مربا و.... مادر برا من شد زنی که اصرار داشت من به شوهرش بگم بابا !! شد زنی که یهویی گوشی رو میداد به دست ناپدری تا من باهاش حرف بزنم....یه طوری وانمود میکرد که انگار من می خواستم باهاش حرف بزنم... مادر برا من شد یه واسطه !!مادر برا من شد زنی که عصبیم میکرد.... زنی که بی اختیار سرش داد میزدم.... مادر برا من شد یه زن !! فقط یه زن !! مادر دلم رو شکوند ... مادر همچنان برای من زنی بود که نمی تونستم از مشکلات زندگی خودم بهش بگم !! مادر برا من شد زنی که باید بعد از ازدواج ساعتها به درد دلهاش گوش میدادم !! کاری که اون برا من نکرد!! نه که نکنه.... وقتی دیدم بعد از دو بار درد دل کردن شب بردنش اورژانس خفه خون گرفتم !! مادر زنی شد که تحمل داداشی و نابرادری رو توی زندگیش نداشت... و اینو فقط من می دونستم.... مادر زنی بود که ساعتها برای من اشک میریخت که چرا داداشی گذاشته و رفته !! مادر برا من زنی بود که.....
احساس کردم خیلی خسته ام !! احساس کردم مادرم رو از دست دادم..زنی که یه زمانی برام سنبل قدرت و ایستادگی بود الان شده بود .... همیشه گله میکنه که چرا دخترای دیگه هر روز خونه مادرشون هستن و تو ماهی یه بار میای خونه من.... می خوام بهش بگم مامانم این وسط تو نباید گله کنی که.. تو شوهرت رو داری و دو تا بچه... من که پدر نداشتم تو رو هم از دست دادم !! ولی سکوت میکنم میگم میام.... میگه دل ناپدری برات تنگ میشه... تو دلم میگم مامان من ناپدری رو دوس ندارم !! میگه ناپدری همش از تو حرف میزنه ... تو دلم میگم مامان من ناپدری رو دوس ندارم !! ... وقتی مامان صدام کرد و گف بیا ببین این لباس به بابات میاد !! تمام تنم لرزید !! سردم شد.... بغض راه گلوم رو بست... بر نگشتم...فک کرد نشنیدم دوباره گفت...بازم برنگشتم... وقتی برگشتم رفته بود.... دیگه از مامانم توقع نداشتم منو درک کنه..... زندگی اون شده ناپدری!!! چن وقت پیش پشت تلفن بهم گف تو دوس نداری اون بابات باشه.... نتونستم دلش رو بشکونم.... بگم نه...نه تنها دوس ندارم بلکه متنفرم از اینکه بهش بگم بابا !! گفتم مامان مگه خودت ندیدی رو سنگ قبر بابام از هوش رفتم !!!
چن روز پیش شنیدم که برای بار سوم از طرف محل کارش دعوت به همکاری شده... شنیدم ناپدری نگذاشته بره.... می دونم مامان خسته اس از تو خونه بودن.. می دونم ناپدری که یه بازنشسته پولدار ارتشیه ترجیح میده تو خونه بمونه تا بره سر کار.... میدونم مامان دوس نداره صب تا شب مرد تو خونه باشه ... می دونم مامان جرات نمیکنه به من بگه که از یه سری چیزا تو زندگیش ناراحته... می دونم تا دهنش رو باز کنه می خوام بهش بگم من که بهت گفته بودم !!! ...
چن شب پیش نشسته بودم تو اشپزخونه خونه مامان اینا کتاب و دفترای زبانم رو میز ناهار خوری ولو بود... سرم پایین ... اولش یه فنجون چای گذاشت کنارم .. بعدش همونطوری که کاراش رو میکرد برام حرف میزد....فقط منو اون تو خونه بودیم... یه لحظه که سرم رو بلند کردم دیدم زل زده بهم.... و در حالی که چشماش پر از اشک بود گف کاش هیچ وقت تو رو شوهر نمیدادم.... کاش هیچ وقت ازدواج نمیکردم !
از اون روز به بعد احساس میکنم درکش میکنم... احساس میکنم یخ قلبم نسبت بهش داره کم کم اب میشه.... هنوز کامل نه... همیشه یه شخصی به اسم ناپدری هس که باعث بشه بدنم قفل کنه ولی دیگه اون زنی که رو یه زمانی مادرم بود دارم پیدا میکنم ! |