گیلاس خانومی
گیلاس خانومی
یه زن معمولی که دوست داره راحت زندگی کنه٬ دوسش داشته باشن ٬ دوسشون داشته باشه!
دی 1385
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30            
آرشیو
موضوع بندی

مجموعه دروغها Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
پوزش نامه

سلام

نمی دونم چی میشه اسمش رو گذاشت ولی من میگم پوزش نامه خطاب برا همون چند تا پزشکی که می دونم وبلاگ من رو می خونن!!

یه سری دوستان ماههاس دارن وبلاگ منو می خونن و با سبک نوشتن من اشنا هستن.... من یه پست نوشتم به اسم (در مطب دکتر) ... راستش رو بخواید من خودم متوجه نشدم.... یعنی اصلا به این جنبه اش فک نمیکردم.... خودتون به سوتی های من همیشه می خندید ...اینم یه گند دیگه بود.... راستش رو بگم اون قضیه توی مطب واقعی بود و من حاضرم قسم بخورم که دروغ نگفتم ولی شاید جاش نبود بگم... ولی بازم احتمالا شماها بهتر باید بدونید که من همه چی رو می نویسم.... اینم نوشتم ولی فک نمیکردم که دارم توهین میکنم... من این مطلب رو دو جا گفتم !! یکی رو یه نفر خودش میدونه و اون یکی رو اینجا نوشتم....

من یه بار یواشکی یه نیگا انداختم به یه جای   که ببینم نکنه مشکلی هس !! بعد دیدم نه بابا انگاری فقط داره معاینه میکنه !!

من فک میکردم شما ها از این یه خط متوجه بشید که تمام اون قضیه به طنز در امده بود و در واقع یه معاینه ساده بود !! کسی که به خاطر کلیه اش رفته دکتر توقع نداره بیان چشمش رو ببین که !!! وقتی موضع درد من همون قسمتا بود خوب دکتر باید کجا رو معاینه میکرد !! اینکه به من بگین مراقب خودم باشم خوب مسلمه برای خیلی ها سنگین تموم میشه !!! کسانی که برای من یکی فوق العاده قابل احترام هستن.... هیچ کسی ندونه حداقل سیروس میدونه چون دو ساعت باهاش در این مورد بحث کردم..سوای از قضیه طنز لعنتی که تو کلام من هست.... من هیچ وقت منکر ارزش و قداست کار پزشکی نمیشم.... و اگر لازم بشه بازم تنها میرم پیش یه پزشک.... من یه جا هم گفتم که

 البته خوب برا من عادی ترین کار اینه که جلوی دکتر لباسم رو بدم بالا ....

این جمله من هم دقیقا نشونه اعتماد زیاد من به این قشر بود و گرنه من باید مشکل اخلاقی داشته باشم یا فلان کاره باشم که راحت لباسم رو در بیارم...

من متاسفم که سبک نوشتنم باعث این مشکلات شد ... فکر میکردم همه مث من متوجه شوخی کلامم میشن که نشدن.... اشتباه از من بود و منم معذرت می خوام از همتون....

تازه الانم اگه پدرام برام نمیگفت که لیلا خودش پزشکه من بازم متوجه نمیشدم که چیکار کردم... من از همه معذرت میخوام و خدا هم شاهده که من اصلا قصد زیر اب زنی نداشتم.... 

حداقل اینو از کسی که اگر علم پزشکی نبود الان خودش رو بابت اون لکه ها کشته بود قبول کنید... چون اگر متوقفش نمیکردن احتمالا توی صورتمو یه جای میزد که من نمی تونستم بیشتر از تحملش کنم...

امیدوارم که از من دلگیر نباشید ..چون شکر خدا من هر روز که میگذره  بیشتر کارم با قشر پزشکی ارتباط پیدا میکنه....

                                                                                                                                                        امضا گیلاسی


دوشنبه 15 آبان ماه سال 1385
زن روشن فکر

شنبه ای که با خواهرای اقای همسر رفته بودیم سر کلاس .... همون اولش من رفتم از این ساندویچ های اماده ای که اولا تو سینما میدادن الان تو سوپر ها هم هس  خریدم ( نه خدایی حال کردی ادرس رو !! ) ... بازم تولدم بود... خلاصه چون قیمت این ساندویچا گرون بود من سه تا خریدم تا از وسط نصف کنیم.... البته به من بود همون ۶ تا رو می خریدم ولی مژده  نگذاشت.. گف همین بسته !! با هم رفتیم توی کلاس بعد اقای ایکس امد ساندویچا رو با یه چاقو گذاش رو میز گف من الان میام و در کلاس رو بست !! من اولش سرم گرم کار خودم بود و داشتم تمرین هام رو نیگا می کردم که مهسان و  مژده و مونا یهوی بحثشون کشید به اینکه چرا در اتاق رو بس!!! یعنی الان اقای ایکس با منشی خوشملش اونور در چه حالی هستن !! بعدم یه سری حدصهای زدن   ... بعدم یهوی مژده و مهسان از روی صندلی هاشون خم شدن تا سوراخ کلید رو بینن !! اونیکه شت سوراخ کلید می ایسته چیزی نمی بینه حالا اینا داشتن با دو متر فاصله مثلا از سوراخ کلید نیگا میکردن و می خندیدن !! یهوی من از جام بلند شدم گفتم الان خیالتون رو راحت میکنم !! بعدشم امدم پشت در و پریدم رو صندلی!! تازه روی پنجه پا هم که ایستادم باز یه متر کم اوردم !!( قد بلندم هم دردسرم شده لامصب!! ) خلاصه چون هیشی ندیدم   امدم پایین که چشمم افتاد به کتاب خونه گوشه کلاس منم رفتم طرفش و پام رو گذاشتم روی اولین طبقه اش... لازم به ذکره که خواهرای همسر عزیز داشتن می ترکیدن از خنده !! تا امدم برم رو دومی در کلاس باز شد و اقای ایکس با تعجب بهمن که دویدم و سر جام نشستم نیگا کرد!! حالا این سه تا مگه ول میکنن !! اخر زیر لب گفتم مرض !!! اقای ایکس گف چی شده ؟ مژده گف زن داداشمون شیطونی میکرد ما می خندیدیم !! اقای ایکس گف کسی که زود ازدواج میکنه ... درست وحسابی شیطنت نکرده برا همینم اینطوری میشه... گفتم استاد شاید چون کسی جلوی شیطنتم رو نگرفته تازه بها هم داده...خندید گف نه شوخی کردم...کسی که شیطونه تا اخر عمرش همینطوریه ...

یه جا مونا داشت درس جواب میداد من چشمم افتاد به مبایل مهسان دیدم یه عروسک کوچیک اینورش وصله...یه دونه اونورش وصل کرده یه بندم مبایلش داره.... اروم مبایلش رو برداشتم گفتم خوب یه بندم بنداز خودتم بهش اویزون شو دیگه !!   اقا من اینو اروم تو گوش این گفتم یهوی مژده انقدر بلند خندید که دیگه نتونس خودش رو جم کنه.... مهسان هم از شدت خنده نمی تونس حرف بزنه..اقای ایکسم با اخم به من نیگا میکرد که در سکوت اینطوری زل زده بودم به روبرو مونا هم می گف اینا چرا اینطوری میکنن !!

به قول مهسا در عرض یه ثانیه جو مملکت رو بهم میزنم  !!!

بعد از ظهری یه اس ام اس بهم رسید که خیلی بی تربیتی بود !! منم اینو برای اقای همسر و یکی دونفر دیگه سندش کردم....بعد که امد خونه گفتم چطور بود اون اس ام اسم... گف جالب بود...گفتم قشنگ نبود..گفتش نه گفتم که جالب بود !! بعد یه سری حرف بینمون پیش امد که نمی تونم بگم ولی در ارتباط با ههمون اس ام اس خفن بود !! یهوی من یه سوال علمی فرهنگی ورزشی برام در این رابطه پیش امد که از اقای همسر پرسیدم.... اونم اولش جوابم رو داد و وقتی من با چهره ای متفکر داشتم بهش فک میکردم چون برام خیلی عجیب بود یهوی گف تو از کجا دیدی این مدلیش رو؟ منم خندهام گرف گفتم .....بهعععع ...انقده انواع مختلفش رو خودم دیدمممممم !!! بعد یه لحظه سکوت شد و بعدش من مجبور شدم با کوسن بزنم تو شکم اقای همسر که منو زده بود !!! بعدم متهم بشم به اینکه یه موقعهای ابروی ادم رو می برم با حرف زدنم !! اره؟

خوب مگه چی گفتم  !!! یه خورده حرفم شبیه اون روزی بود که برگشتم به خانوم دوست اقای همسر میگم وای این بچه شما اصلا شکل باباش نیس پس شکل کیه؟؟؟   نکنه شکل مرتیکه بقاله !!! تا چند دقیقه بعد اقای همسر داشت سرفه میکرد و دوستشم اینطوری بود   !!

امروز اقای همسر گف اگه دفعه دیگه بخوام برم زن بگیرم..میرم از دهات یه زن میگیرم که خونه رومرتب کنه غذا بپزه  شب مث ادم بیاد بخوابه و سال اولم برام سه تا بچه بزاد !! منو بکشن دیگه طرف زنهای روشن فکر نمیرم که همش در حال کتاب خوندن و اینترنت هست... خونشون رو باید یکی دیگه جم کنه بعدشم با ذوق بیان بگن یه رستوران خوب پیدا کردم غذاهاش عالی!!!

ترو جان هر کی دوس دارید باز نگید بیچاره اقای همسر!!

اسمها هم کمی فکر کنید می تونید حدس بزنید!!

زنگ گوشی من دقیقا اهنگ همین وبلاگه.. هر وقتم گوشیم زنگ میزنه من تا ده دقیقه دست و پام میلرزه !!


یکشنبه 14 آبان ماه سال 1385
help me plz

کسی اینجا هس که بدونه چطوری میشه blogrolling  رو روی وبلاگ راه اندازی کرد؟

اگه یکی یه کوچولو برام وقت بگذاره قول میدم یه عالمه جبران کنم

********************************************

اقای همسر تشریف اوردن خونه !!

- ااااااااااا تو خونه ای؟!!

- اوهوم !

- دانشگاه نرفتی؟

- فک میکنم نرفته باشم !!

- اخ جون پس ناهار داریم !!!

- ببین میشه فک کنی من الان دانشگاهم !!

******************************************

اقای همسر :

- من امروز تصادف کردم !!

- چرااااااااااااااا !!

- مینی بوسیه از اصلی می امد ... من از فرعی در امدم زد بهم !!

- خیلی داغون شده؟

- تقریبا !!

-اشکالی نداره !

- ببین من مقصر نبودم... این مرتیکه یه ذره گذشت نداشت..بهم راه نداد.... مرتیکه پدر ... دید اونطرف بسته اس ها ولی یه راس امد تو ماشین...  اصلا این پیام که تو ماشین من بشینه من تصادف میکنم !! جدا ملت بی گذشتی داریم !! مرتیکه ... پنجاه سال سنشه یه ذره گذشت نداره!!! اه اه اه و .....

(اگه وقتی پشت سر یه ماشین چراغ زدید تا بهتون راه بده و طرف از ماشینش پیاده  شد امد زد تو گوشتون...مطمئن باشید که اقای همسر منو دیدید !)


شنبه 13 آبان ماه سال 1385
در مطب دکتر!

یهوی شروع شد... اصلا مث ادم نشسته بودم ..داشتم درس میخوندم که یهوی گرفت... یه درد پیچید تو پهلوم و بعدشم زد به پام.... اولش زیاد اذیتم نمیکرد ولی یواش یواش شدید شد.... از تو پهلوم سمت راستم میزد به همون پام ... اول فک کردم بازم کلیه امه که داره ادا در میاره من ده ساله مشکل دارم باهاش.... بعد دیدم نه مث همیشه بعد از درمانم اروم نشد.... بی توجه شدم بهش.... گفتم حتما ماهیچه اس گرفته دیگه خوب میشه.... این خوب میشه اخرش با دو تا پروفن چهارصد هم خوب نشد..همون ساعت ۵ یا ۶ صب هم که خوابم می برد نبرد از درد.... درد به تنهای قابل تحمل بود اما این دردم یه طوری بود که همش حالت تهوع داشتم... یعنی نمی دونم چرا اینطوری میشدم... امیر ساعت ۶۰:۳۰ پاشد گف نخوابیدی !! من در حالی که کیسه اب گرم زیر پهلوم بود و با اون دستم پام رو گرفته بودم گفتم نه درد دارم....گف بریم دکتر..گفتم نه خوب میشم تو برو..... بعد از رفتن امیر دیدم دردش داره میکشم..پاشدم تو خونه کمی راه برم شاید با تحرک خوب شد..بلاخره وقتی درد داری هر چیزی به ذهنت برسه انجام میدی دیگه... قدم اول نه دوم درد زد به پام و نتونستم تکونش بدم... خوبی دردم این بود که مث درد زایمان می رفت و می امد و هر بارم می امد از درد قبلی بدتر بود !!! منم در فواصلی که درد نداشتم راه میرفتم و وقتی درد داشتم می ایستادم.... بعدشم انقدر خسته بودم که روی مبل افتادم و تا ۱۱ خوابیدم... حدودا ۳ ساعت خوابیدم که باز از درد و اینبار حالت تهوع بیدار شدم...

یکی مث من که باید با کتک ببرنش دکتر..مث بچه ادم لباس پوشید و رفت بیرون... دو بار مجبور شدم گوشه خیابون بایستم تا دردم کمی اروم بشه و بازم راه می رفتم ...از بین حداقل بیست تا مطبی که من توی یه مسیر ۱۰۰ متری دیدم حتی یه دکتر عمومی هم نبود.... همه متخصص و بیشتر از همه هم دندان پزشک و داخلی بودن.... اخر سر بلاخره یه مطب دیدم که تعطیل نبود..رفتم بالا ...حدودا سه طبقه !!! تا رسیدم به مطب دکتر تو یه مجتمع تجاری !! در زدم کی گف بیا تو...رفتم توی مطب بعد از اتاق انتظار چشمم به جمال دکتر افتاد که نشسته بود روی صندلیش پاهاش روی میزش بود و داشت روزنامه می خوند.... از کنار روزنامه منو نیگا کرد بعدم روزنامه رو گذاشت کنار گفت مشکلت چیه ؟ در حالی که من داشتم می گفتم چمه دستم رو گرفت و مابقی استیتم رو بالا زد..اخه من همیشه استینم تا حدود ارنج بالا هس!!!  بعدم فشارم رو گرف.... من داشتم حرف میزدم ولی فک نمیکردم اصلا گوش میداد چی میگفتم..چون بعد از اینکه فشارم رو گرفت گف گفتی چی شده؟ بازم براش گفتم اینبار دستش رو اورد جلو دکمه های مانتوم رو باز کرد...بعدم گوشیش رو گذاشت رو قلبم... باز من توضیح میدادم و اون داشت کار خودش رو میکرد.... بعد از اینکه گوشی رو گذاشت دور گردنش گف گفتی کی دردت شروع شده؟ گفتم دکتر گوش میدی چی میگم؟ گف پاشو برو رو تخت بخواب اون مانتو رو هم در بیارم... رفتم رو تخت باز تمام اون خاطرات قشنگ دوران بچگیم یادم امد..دلم میخواست از همون راه برم بیرون !!! اما دکتر نگذاشت بلند شد امد پشت سرم... بعدش من دراز کشیدم و حس تهوع داشتم و دلم می خواست گریه کنم... دکتر با دستش پهلوهام رو ... شکمم رو ... پاهام رو.... فشار میداد میگف این کار رو میکنم درد میگیره؟ بعضی جاها اره بعضی جاها نه !! من دراز کشیده بودم اونم بالای سرم بود ... دکتر متفکر نیگام میکرد بعد یهوی گفت نکنه خیارک (یا یه همچین چیزی !!) باشه..من خنده ام گرف گفتم خیارک چیه..دیدم دستش رف سمت دکمه شلوارم... یه رگ لنفاوی بود اون خیارکه ... بعد تکیه داد به تخت و گف تو فشارت افتاده و در هین حرفم باز دستش رو ی بدن من بود... من یه بار یواشکی یه نیگا انداختم به یه جای   که ببینم نکنه مشکلی هس !! بعد دیدم نه بابا انگاری فقط داره معاینه میکنه !!   ... اخر گف می تونم برات سرم بزنم بعد توش مسکن بزنم..گفتم نه من باید برم کلاس دارم..گف باشه پس برگرد!!گفتم چرا؟ جوابم رو نداد...راستش همونموقع هم از شانسش باز دردم شروع شد و دیگه باهاش بحث سر اینکه علم بهتر است یا امپول نکردم !! مث بچه ادم اماده شدم ..اونم نامردی نکرد دو تا امپول زد که یکیش واقعا اشکم رو در اورد .... بعد نمیدونم چی شد که یهوی بلوزم رو که کمی رفته بود بالا بیشتر داد بالا و گف اینا چیه ؟؟! می دونید که همون لکه های معروف رو دیده بود.... تا من بیام بگم چیه لباسم کاملا امده بود بالا و دکتر بادستش در حال لمس اونا بود ... بعد گف اینا چیه دیگه..هر چی میدونستم گفتم... گف اسمش چیه؟ گفتم نمیدونم !!! گف مگه میشه ادم اسم بیماری خودش رو ندونه..گفتم انگاری میشه!!! بعد من امدم از تخت بیام پایین گف فقط رو کمرته...تا امدم بگم نه بلوزم تقریبا در امده بود دیگه !!! راستش کمی ترسیده بودم... (فکرش رو بکنید...یه دکتر حدودا سی و هفت ٬ هشت ساله... خوش بر رو... تا حدی فضول..با من... گیلاسی که معرف حضور هس!!!   تو یه مطب که درش بسته تشریف داره طبقه سوم یه مجتمع اونم تنها !! ) بعد از اینهمه اینور و اونور شدن تازه الان ترسیده بودم !! البته خوب برا من عادی ترین کار اینه که جلوی دکتر لباسم رو بدم بالا .... ...  اونم چند تا سوال پرسید گف من تا حالا همچین چیزی ندیدم... خیلی نادره... من داشتم بلوزم رو مرتب میکردم رف برام نسخه بنویسه...گفتم بلاخره من چمه؟ گف به احتمال زیاد یا از کلیه اس یا مثانه  و اینکه شایدم عفونت باشه..باید سونو بنویسم برات... فعلا که دردت اروم میشه منم یه کمی برات دارو میدم بخور دوباره بیا ببینم بهتر شدی یا نه !! من داشتم نیگاش میکردم و اونم سرش پایین بود یهوی برگشت شروع کرد یه سوالهای پرسیدن که نه تنها سرم رو انداختم پایین بلکه کیفم رو برداشتم و توش دنبال نخود سیاه هم گشتم... من پر رو روم نمیشد جواب سوالهاش رو بدم !!!   هم خنده ام گرفته بود هم خجالت می کشیدم... اخرشم پول وزیت رو دادم و امدم بیرون.... دکتره باز روزنامه اش رو برداشته بود!!

میدونید این پست واقعی من چند تا نتیجه گیری هم داشت!!

۱ـ من خیلی کله خرم  !!

۲ ـ هر دستمالی کردنی به منظور نیس!!

۳ـ نمی دونم مریضای قبل با این دکتر چیکار کرده بودن که بدون حرف خودش لباس ادم رو در میاورد!!

۴ـ درد پام از درد امپولا خیلی کمتر بود !!!


پی نوشت: اون blogroll me   رو اون بالا می بینید ؟ هر کی بچه خوبیه بره اونجا اسم وبلاگش به اضافه لینکش رو وارد کنه...

تا من بعد بفهمم چیکار می تونم باهاش بکنم !!  

به جایtitle : اسم وبلاگ

به جای url :ادرستون !


شنبه 13 آبان ماه سال 1385
مشاوره ٬ زبان !

 مرجان عزیزم و بقیه دوستان:

 وقتی که ازدواج میکنی یعنی میشی شریک زندگی یه ادم.... یعنی میشی هم دمش...هم بسترش... هم صحبتش... هم خونه اش.... اگه اقای شوشو افتخاری کسب کرده تو هم کم تاثیری نداشتی... اگه از من پرسیدی من در جایگاه یه زن بدون داشتن هیچ مدرک مشاوره و روانشناسی و ....  میگم که به دلت مراجعه کن.... درسته اقایون جنبه تعریف ندارن خیلی.... ولی وقتی یه موفقیت کسب میکنن اول از همه از همسرشون انتظار دارن ... به هر حال کسب مقام و منصب که همیشگی نیس...تا یه مدت ذوقش هست بعدم بر طرف میشه....بهش حال بده.... مردا رو میشه راحت شناخت...فقط باید کمی بهشون توجه کنی... اونها پیچیده گی های زنها رو ندارن...ما زنها گاهی خودمون خودمونو نمی شناسیم  !!! من همیشه اعتقاد دارم که یه زن باید بهترین کار ممکن رو انجام بده.... اگر هم نتیجه بدی داشت حداقل می دونه که اشتباه نکرده و این مسیری که رفته یه مسیر تایید شده اس ...ایراد از طرف مقابله!! من خودم بلافاصله نسبت به چیزهای خوب عکس العمل نشون میدم.... اگه از چیزی خوشم بیاد حتما تعریف میکنم .... یه صدا یه حرکت یه نگاه ... اگر برام زیبا باشه سریع میگم.... تو هم راحت باش عزیزم.... زندگی رو راحت بگیر... تاثیر یه تعریف کوچیک خیلی بزرگه... پس دریغ نکن.... اینم یادت باشه اقایون جنبه تعریف زیاد رو ندارن پس صب تا شب تعریفشون رو نکن...همون کوچیکه بسه... اقایون دوس دارن همیشه خوب و قهرمان باشن... نمی تونن قبول کنن که مقصر بودن.... بهترین زن کسیه که وقتی می بینه شوهرش مقصر اتفاقیه پشتش بایسته و به روی خودش نیاره.... توهین کردن و بی احترامی به مرد خیلی براش سخته .. چون مرده .... خودش میدونه مقصره ولی دوس نداره بهش بگن .. اصلا همه اینطوری هستن ...مردا کمی بیشتر.... تا بخشیش بر میگشت به اون سوالی که گفتی بقیه اش رو خودم نوشتم برای اون etc .. پنهانش (:*

لطفا به اقایونم بر نخوره چون این صحبت بین دو تا خانوم بود... به من چه شما خوندین   

و اما در مورد زبان اموزی ما ایرانی ها... عزیزم مهم نیس بقیه چی میگن..من خودم میگم ما زبان رو تو کشور خودمون به عنوان یه زبان دوم  اموزش می بینیم.... اموزش هم هیچ وقت غیر رسمی و informal نیستش!!! ولی کسی که توی محیط زبان یاد میگیره street talk هم داره که خوب اون دیگه محاوره هست و بستگی setting (موقعیت) داره... ( مکان و زمان) ... اگه بخوام یه مثال بزنم ببین به ما یاد دادن که وقتی می خوایم یه جمله رو با یه قید منفی منفی کنیم اینطوری می نویسیم !!!

he never dose this work .

خوب ولی توی محیط سیاه پوست ها بینشون مرسومه که جمله ها رو دوبل منفی میکنن !! مثلا  he never dosen't this work !

حالا به نظرت تو ژاپن ٬ عربستان ٬ فرانسه و المان کدوم یکی رو بهشون اموزش میدن ؟!! ایرانم یکی مث همونا.... من متاسف میشم وقتی میشنوم که خود ما خودمون رو قبول نداریم !! ببین من الان براتون یه کلاس درسی هم امدم که دیگه گیر ندید به این زبان بدبخت !!! خوب پاشید برید بیرون زنگ تفریحه من خودم زبانم افتضاحه بد میام به شما ها هم درس میدم دارید اعتماد به نفس رو


پی نوشت:

- من اینجا یه داستان کوچیک نوشتم این پدرام زد تو ذوقم.... برید بگید خودش براتون تعریف کنه..کشتیدشم حلاله...راحت باشید...   ولی راستش خودمم زیاد خوشم نمی امد من این کاره نیستم داستان کوتاه تو کار من نیس... مگر طنز !!!

- من گفتم به اقایون بر نخوره منظورم این نبود که نخونن و نظر ندن...

قربون همگی فعلا


<<    1      2      3      4      5    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 67242


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...